آسمانآسمان، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

من و نی نی خوشملم

اولین دفعه ای که دخترمو خودم بردم حموم

سلام دختره نازم الهی مامان قربون چشمات بشه که همه زندگیم شده. امروز بالاخره ترسو کنار گذاشتم و بردمت حموم البته با بابا محمد شما هم انقدر اروم بودی که مامان راحت شستت خیلی کیف داشت میخواستم برات بمیرم از این روزا بگم .شما دختره نازم روزای اول خیلی خانوم بودی اصلا شبا بیدار نمی شدی مگه واسه شیر خوردن ولی 1 هفته ای هست که شبا تا 4 . 5 صبح بیداری و فقط با صدای سشوار اروم میشی اوایل خیلی اذیت میشدم ولی الان عادت کردم .با همه خستگی هام صبح که چشمای نازتو میبینم همه خستگی هام فراموش میشه مخصوصا وقتی میخندی مامان میخواد واست بمیره. آسمان قشنگم تو همه زندگی ما شدی و مامان بابا هر روز بیشتر عاشقت میشن من که واقعا میخوام برات بمیرم.انقدر ...
27 اسفند 1391

خونه مامانی و بابایی

دختره نازم وقتی شما دنیا اومدی رفتیم خونه مامانی تا 12 روز اونجا بودیمو خیلی خوب بود بعد اومدیم خونه همون روز شمارو بردیم دکتر برای این که از زردیت خیالم راحت بشه دکتر برات ازمایش خون نوشت الهی برات بمیرم انقدر گریه کردی منم بیشتر از تو اصلا طاقت دیدن اشکاتو نداشتم ولی خدارو شکر خیالم راحت شد که زردی نداری.راستی نافتم روز 7 افتادو خیال مامان راحت شد.دختره نازم تو بهترین هدیه خدا برای ما هستی خداجونمممممممممممممممممممممممم شکرت خدایا ممنونم واسه اینکه دخترم سالمه خدایا ممنونمممممممممممممممممممممممممم ا اینم ناف دخمل نازم روز سیزدهم هم رفتیم دکتر و بخیه هامو کشیدم و شما با دکترت عکس انداختی البته با اخمو تو خواب   ...
15 اسفند 1391

خاطره به دنیا اومدن دختره نازم آسمان

سلام دختره نازم .ببخشید خیلی دیر اومدم اخه از وقتی شما اومدی همه وقت مامانو پر کردی الهی قربونت بشم که انقدر ماه و دوست داشتنی هستی شب دنیا اومدن شما مامان و بابا تا صبح نخوابیدم هردومون کلی استرس داشتیم عمو علی هم اومده بود پیش ما تا بیاد بیمارستان.ساعت 4 رفتیم دنبال مامان ستاره ساعت 5.15 رسیدیم بیمارستان وای داشت نفسم بند می اومد خیلی استرس داشتم تا بابا پرونده تشکیل بده به من گفت برم بلوک زایمان بابا محمدم به خیال این که میتونه دوباره من ببن خدافطی نکرد خیلی دلم گرفت خلاصه با مامانی خدافظی کردمو رفتم تو اوملش کسی نبود به نظرم اونجا خیلی وحشتناک اومد انگار خیلی تنها بودم تا یه پرستار اومد بردم تو یه اتاقو گفت لباسامو عوض کنم بعدم فشار...
15 اسفند 1391
1